شنبه 31 تیر‌ماه سال 1391
توسط: مانالی

از حالا دلتنگم

می دونم برای همه مون حداقل یک بار، پیش اومده که نسبت به چیزی یا کسی به شکل دیوانه واری احساس علاقه کنیم.

این موضوع به خودی خود،اصلن نگران کننده نیست،حتا می تونه میزان عشق به زندگی را در ما بالا ببره و اجازه نده به سادگی نا امید بشویم.

این علاقه ی مفرط ،ذهن ساده لوح و زودباور ما را می فریبه و بهش تفهیم می کنه که:حضور من(یعنی همون آدم یا شی)همیشگیه و هیچ وقت ترکت نمی کنم!

فاجعه وقتی شروع می شه که ذهنت متوجه بشه هر شروعی یک پایانی داره و هیچ چیز ابدی نیست!

امروز پیش کسانی بودم که عاشقانه دوستشون دارم و نزدیک یک ساله که تقریبن هر روز می بینمشون.

شاید به نظر غلو بیاد،ولی وقتی بلاخره ذهنم فهمید که این روزها،روزهاییه که هرگز و هیچ وقت دیگه تکرار نمی شه یا احتمال تکرار شدنش خیلی پایینه،ضعف کردم.

دل پیچه ی شدیدی گرفتم و دلم به اندازه ی همه ی روزهایی که برای هیچ کس تنگ نشده بود،تنگ شد.

اون قدر امروز برام مهم بود که حاضر بودم همه چیزم را بدهم ولی زمان نگذرد.

نمی تونستم ناراحتیم را پنهان کنم،همه فهمیدن که چقدر دلم تنگه و چقدر نبودشون توی زندگیم تاثیرگذار.

خوبی این احساس اینه که می دونی یک طرفه نیست،می دونی بقیه هم همین حال را دارن وقتی بغلت می کنن و مادروار ازت می خوان گریه کنی:گریه کن دخترم،تا آروم شی.

امروز خیلی دلم گرفت.سخته به چیزی، سخت عادت کنی و در عرض چند روز متوجه شی که تا یه مدت طولانی نمی تونی به عشق زندگیت بپردازی.


پ.ن:امروز دو ماه و ده روز از شروع تمرین برای نمایش مثل آب برای شکلات گذشت.بنا به دلایلی(تجهیز نشدن سالن تی تووک و ..) تا اطلاع بعدی تمرین تعطیل شد.


پ.ن۲:برای اختتامیه ی تمرین،یک اجرای نیمه خصوصی داشتیم.اجرایی که انرژی همه ی روزهای خوب با هم بودنمان و غم دلتنگیمان را داشت.

جمعه 30 تیر‌ماه سال 1391
توسط: مانالی

یک انتخاب نو


نوراسی یک مجله ی اینترنتی است که به بررسی و معرفی آثار مدرن و خلاقانه ی هنرمندان جهان می پردازد.

اگر برای عکاسی یا نقاشی یا مجسمه سازی دنبال ایده های نو هستید یا حتا در حال تغییر دکوراسیون منزل هستید،نوراسی می تواند شما را همراهی کند.


من یک نمونه از ایده های این مجله برای نقاشی را با شما سهیم می شوم.


پرتره های دست نویس  توسط شاعر تصویر Anatol Knotek کشیده شده اند. این هنرمند اتریشی با نوشتن حروف و کشیدن شکلهای مختلف بر روی بوم و تکرار این کار، پرتره های منحصر به فردی از ونسان ون گوگ، پیکاسو، باب دیلن و چهره های دیگر خلق می کند. با دقت در این تصاویر، می توانید ظرافت و هنر او را مشاهده کنید.




سه‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1391
توسط: مانالی

غرق شدگی توی یک حوض کم عمق

از یک ساعت پیش تا الان که دارم می نویسمش، صورت مهربون و چشمهای غم زده ی سیاهش مرتب توی ذهنم رژه می روند.

قبلن ها پیش آمده بود که اتود مرگ بزنیم و خودمون رو توی موقعیت قرار بدهیم،هر بار هم کلی احساساتمون غلیان می کرد و به گریه می افتادیم.

اما این بار،

نه نمایشه،نه بازی،نه اتود مرگ.

بدی این که همیشه فکر می کنیم اتفاق های بد فقط برای دیگران می افته اینه که توی همچین شرایطی نمی تونیم دست و پامون رو جمع کنیم و بهت زده می نشینیم و به گذر روزگار و بازی هایش خیره خیره نگاه می کنیم.

باید در آستانه ی چهل سالگی باشی و غنچه های افکارت به تازگی راه شکفتن را آموخته باشند، سه کودک قد و نیم قد داشته باشی و انتظار هیچ خبر ناگواری را نداشته باشی،تا بتوانی درک کنی ،من چه می گویم.

می دانم به معجزه ی انرژی ایمان دارد.

از امروز که فهمیدم چه بیماری خطرناکی گریبان یکی از نزدیکترین دوستانم را گرفته،وظیفه ام دو چندان شده است.

اگر شما هم به انرژی مثبت و مهر ایمان دارید،دوستم با آغوش باز ذره ای از مهر شما را می پذیرد.


پ.ن:حتا خودش هم نمی دونه که من باخبرم و کنترل احساساتم برای این که نفهمه من می دونم، واقعن سخته.




شنبه 24 تیر‌ماه سال 1391
توسط: مانالی

یک روز معمولی

  فکر می کنم تابستان پارسال نقطه ی عطفی در زندگی من محسوب شود.

شب ها تا ۴-۵ صبح از این دنده به اون دنده می شدم و می خوابیدم و می خوابیدم تا جایی که معده ام هشدار گرسنگی می داد.

ناهار و شام را با هم می خوردم،ساعت ۶ بعد از ظهر.گاهی هم ۷.اشتها نداشتم،فقط می خوردم که معده ام اذیتم نکند.

حوصله ی هیچ کاری نداشتم،نمی توانستم یک فیلم را تا آخر ببینم،حتا خسته می شدم یک صفحه کتاب بخوانم.

این شرایط ناخوب روحی،حاصل سردرگمی دو،سه ماهه ی من بود.

می دانستم راهی که خانواده پیش رویم گذاشته اند،مناسب من نیست.من به دنیا نیامده بودم که داروساز شوم،آن هم در ایتالیا.

اوایل سردرگم بودم،عکاسی را دنبال کردم و نقاشی را ادامه دادم،این بار روی پارچه.


۱۵ تیر سال ۹۰ نیز، می بایست یک روز معمولی باشد.

چرا که دیروزش معمولی بود و سه ماه پیشش هم.

آن روز اجرای نمایش"تنها سگ اولی می داند چرا پارس می کند،مکبث" از گروه تی تووک در فرهنگسرای طوبا بود. تماشای لحظه به لحظه ی این نمایش حالم را دگرگون کرد.

انتظار این همه انرژی و شور را نداشتم.به شدت مجذوب شده بودم و فقط یک حسرت بزرگ مانع می شد که از تماشایش شاد باشم.

به حال ِخوب بازیگرانش غبطه می خوردم.


خیلی پی گیر شدم.چندین و چند کتاب و نمایشنامه از مجید قرض گرفتم و سعی کردم دنیای تئاتر را بیشتر بشناسم.

ولی می دانستم تا با یک گروه کار نکنم،هیچ تجربه ی احساسی ای نخواهم داشت.

شهریور همان سال،تی تووک،یک دوره ی بازیگری گذاشت.

آخرین دوره اش را سال ۸۰ برگزار کرده بود،یعنی ۱۰ سال پیش!

تنها می توانم هیجان آن روزی که در مصاحبه پذیرفته شدم را با روزهای تمرین گروه مقایسه کنم.


حالا که یک سال از آن جریان می گذرد،من به همراه دیگر هنرجویان دوره ی بازیگری تی تووک،حدود یک ماه دیگر اجرا داریم،نمایش مثل آب برای شکلات.

دوشنبه 19 تیر‌ماه سال 1391
توسط: مانالی

حس تلخ گَس

خیلی نمی شناختمش.
شاید کمی بیشتر از دیگر مردان فامیل .
مگر نه این که در خانواده ی ما همه چیز زنانه مردانه است؟
حتا دور هم نشینی ها جداست. نه این که پرده بیاندازیم و پارتیشن بکشیم.نه!
به طور خودجوش خانم ها پیش هم جنسشان می نشینند و آقایان هم.
مگر این اواخر یا وقتی که تعداد کمتر باشد و نیازی به جدا نشستن نباشد.


گفتم که خیلی نمی شناختمش.

اما هیچ وقت به نبودنش نمی شد فکر کرد.
هروقت پیشمان بود خوشحال بودم از بودنش. می دانستم من هم عمو دارم،آن هم از نوع خوبش.
خوش تیپ بود.لباس های جوان پسندش ذهن را می فریفت، و بوی عطرهای خنک و تندش تا ۵۰ قدمی به مشام می رسید.
با آن موهای صاف جوگندمی(مشکیاش خیلی بیشتر بودند.)
 که خیلی کوتاهشان نمی کرد، امکان نداشت بفهمی که این عموی خوشتیپ ۵۰ سالش است.


زیاد نمی دیدمش.

ولی دانستن این موضوع که هست ،حس آرامش می داد.حس امنیت.
همان حسی که از داشتن پدر دارم.
حس این که می دانی همه چیز سر جای خودش است.
نمی گویم عاشقانه دوستش داشتم

یا هر هفته می دیدمش یا

همیشه پیشش درد دل می کردم،نــه.

من حتا از عمویم یک خاطره ندارم که فقط و فقط مخصوص خودم باشد،بدون حضور دیگران.(شاید هم خاطره ای دارم اما در کودکی اتفاق افتاده و شفاف نیست.)


خیلی نمی شناختمش.

ولی وقتی رفت، قسمتی از روح من را هم با خودش برد.
تازه اهمیت بودنش را فهمیدم. خانواده بدون او چیزی کم داشت.
بعد از شوک بزرگ نبودنش،به دخترش فکر کردم و به زن عمویم.
و گریستم و گریستم و گریستم.
درست است که ما می خواهیم جای خالی عمو را برایشان پر کنیم،درست است که می خواهیم بگوییم شما تنها نیستید.
ما هم هستیم،سهیمیم در همه ی دردهایتان.
ولی هر کاری هم بکنیم،باز برایشان فرق چندانی نمی کند.

عمو رفته.برای همیشه.