X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1391
توسط: مانالی

۳۶۵ روز

یک روز تابستونی گرم،موج های دریا خیلی آروم تر از ذهن آشفته ی تو روی هم می لغزند،اون قدر از دریا دور بودی که وقتی می بینیش فقط می تونی با سرعت کفش هات رو در بیاری و جفت پا بپری توی یه دنیا آرامش،یه دنیا خوشبختی.

و شنا کنی.شنا کنی.شنا کنی.

وقتی هنوز آب کم عمقه،ممکنه پات درگیر عروس دریایی شه و یکی دو تا نیش جانانه بخوری،ممکنه هم نه.جلوتر که بری بهتر می شه.تا یه عمقی هیچ خطری نیست.همه چی خوبه،عالیه حتا،اون قدر که خوف برت می داره،با خودت می گی چه خبره؟نکنه خطری هست و آرامش این جا نمی ذاره ببینمش؟

اون موقع اس که دلفین ها رو می بینی که میان سمتت و دورت شنا می کنن و برات از رازهای دریا می گن.خسته ای ولی شادی. برات از خطرهای دریا می گن،از ترس های خودشون.از کوسه ها.

ولی تو می دونی که اگر بخای برسی به وسط دریا باید بری،کوسه ها باشن یا نباشن.

تو عشق رو یاد گرفتی،چیزی که کوسه ها نمی تونن تحملش کنن.


http://s3.picofile.com/file/7502955050/47567320.jpg

عکس:محمدرضا مومنی