X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 10 مهر‌ماه سال 1391
توسط: مانالی

یکی از همین روزای گم شده

  خسته ام.به دور از هر نوشتن ِتجملاتی ای،خسته ام.دلم نه یک لیوان بزرگ چای پر رنگ می خاهد،نه کتاب های قطوری که دیر تمام می شوند را.و نه حتا حوصله ی تماشای فیلم دارد.

تا دیروز فکر می کردم دلم دوستی می خاهد که بشنود مرا و حرف بزند و بشنود مرا.ولی دوست آمد و حرف زد و فکر می کنم خاست بشنود،ولی دل نخاست حرفی بزند.

از آخرین دوره ای که دلم نمی دانست چه از جانم می خاهد خیلی گذشته است.آن وقت ها هم با آبی ِفیروزه ای دریای پارک غدیر گولش می زدم و اگر خیلی حالش بد بود با آیس پک شکلات تلخ می بستمش به ترشح اندورفین و ایجاد سرخوشی مجازی.

گاهی فکر می کنم از خانه نشین شدن خسته ام،بیرون که می زنم،دلم بهانه ی خانه را می گیرد.نگران می شوم،بغض می کنم و دعا می کنم آقای راننده ی تاکسی ناصریا گوش ندهد تا اشک هایم را نگه دارم برای بعد.ولی بعد می آید و می رود و من نمی توانم گریه کنم.یا این که نمی خاهم.

دوست هایم دارند تبدیل می شوند به آدم هایی آشنا که وقت افسردگی و ناراحتی اشان با من صمیمی بودند و پا به پایشان غصه خوردم،ولی نمی دانم وقت هایی غیر از وقتِ ناراحتی، چرا غریبه اند برایم.حتمن کم کم این آشنایی هم از دست می رود.

حال عجیبی دارم.که دوستش ندارم.دلم پیاده روی می خاهد،بی هدف،طولانی،بدون نگرانی از عدم امنیت و البته بدون زانوی چپ آسیب دیده.دوست دارم آنقدر راه بروم که تمام شوم،که تمام شود هر چه که هست.


http://s1.picofile.com/file/7515328595/406426_372023819534422_107535805_n.jpg

عکس:Michal Zahornacky