X
تبلیغات
رایتل
جمعه 21 مهر‌ماه سال 1391
توسط: مانالی

گپ و گفتمانی با روسورا دلتوره-قسمت آخر

قسمت دوم


من:از اولش بگو.

روسورا:نمی دونستم که تیتا عاشق شده.یه روز که همه توی آشپزخونه مشغول بودیم و من داشتم پیاز خرد می کردم از پنجره یه دسته گل خیلی زشت پرت شد تو بغل تیتا.
من:اوه!چه هیجان انگیز،خب؟
روسورا:من وحشت کرده بودم،آخه می دونی توی خانواده ی ما رسم نیست که تا وقتی مادر زنده است آخرین دختر عروسی کنه،اون باید تا آخر عمر مادرش از اون پرستاری کنه.
من:فکر نمی کنی این رسم،رسم خوبی نیست؟آیا آخرین دختر حق اینرو نداره که خانواده ای داشته باشه تا در ایام پیری از اون مراقبت کنن؟
روسورا:ببین،این موضوع برای شما که از دور بهش نگاه می کنی عجیبه،نه برای من که می دیدم هر کس این رسم رو زیر پا بذاره به طرز فجیعی بدبخت می شه و همه ی خانواده اش هم.
من:پس زندگی تیتا باید قربانی می شد تا خانواده اش خوشبخت بمونن؟
روسورا:هرکسی یه سرنوشتی داره.نمی شه ازش فرار کرد،نمی شه سرنوشت رو دور بزنی.بلاخره گیرت میاره و انتقامش رو می گیره ازت.گرترود دسته گل رو از تیتا گرفت و دست به دست اونو از پنجره انداختیم بیرون.دوباره گل رو پرت کردن.این بار گل خودشو توی دستای من جا کرد.
من:خب؟چه حسی داشتی؟خوشحال شدی؟
روسورا:راستش نه.نمی دونستم چه حسی باید داشته باشم.بیشتر شوکه شده بودم.آره،شوکه شده بودم.(به فکر فرو می رود)
من:می دونستی این گل به معنای خاستگاریه؟
روسورا:نه.تا وقتی که ماما النا گل رو دید و موافقتش رو با عروسی من و پدرو اعلام کرد من نمی دونستم گل عشق خاهرم توی دستامه.(بغض می کند)
من:بعد چی شد؟خوشحال نشدی از این که بلاخره می تونی کسی رو داشته باشی که عاشقش بشی؟
روسورا:من می ترسیدم،ناراحت هم بودم.می دونستم که پدرو و تیتا عاشق همن.ولی نمی خاستم ماما النا رو ناراحت کنم.یعنی جرات نمی کردم روی حرفش حرف بزنم.ماما النا به هرچیزی که می خاست می رسید و من می دونستم که اگه به حرف ماما گوش کنم خوشبخت می شم.
من:اینم سرنوشته دیگه،آره؟
روسورا:آره آره.سرنوشت من این بود که با پدرو ازدواج کنم.همیشه سرنوشت با آدم مهربون نیست.
من:پدرو چطور؟اون هم دوستت داشت؟
روسورا:خب پدرو عاشق تیتا بود.ولی وقتی من رو شناخت از من خوشش اومد،بیشتر منو دوست داشت برای همین با من ازدواج کرد.روز عروسی هم جلوی همه ی مهمونا قسم خورد که فقط منو دوست داره و تا آخر عمرش با من می مونه.
من:پس زندگی خوبی داشتین.تیتا چی شد؟
روسورا:(لبش را گاز می گیرد)تیتا هیچ وقت راضی نبوده و نیست.همیشه می خواست خلاف جهت آب حرکت کنه.به سرنوشت اعتقاد نداشت.نمی خواست بپذیره که پدرو دیگه شوهر منه و نمی تونه بیشتر از این عاشقش بمونه.ولی من تحمل می کردم.صبر می کردم تا این عشق و عاشقی از سرش بیفته و دوباره بشه خاهر کوچولوی دوست داشتنی من.تیتا خودش نخواست.ترجیح داد توی رویای پدرو بمونه و منو زجر بده.فکر می کنم نمی فهمید که من با این رفتارش عذاب وجدان شدیدی می گیرم و همش فکر می کنم که توی این رابطه من نقشی ندارم .
من:پدرو چیکار می کرد؟اون هم هنوز عاشق تیتا بود؟
روسورا:پدرو همیشه منو مطمئن می کرد که تا ابد عاشقمه و تنها زن زندگیش منم.(می خندد)من هم باور می کردم.خوش خیال بودم که شوهرم دوستم داره.تا این که..(چهره اش در هم می رود)
من:تا این که چی؟؟
روسورا:وقتی ماما النام از پیشمون رفت،یه صاعقه زد به پدرو.تا صدای داد و فریاد پدرو رو شنیدم ،از مزرعه تا اتاق زیرشیروونی یه نفس دویدم.می دونی چی دیدم؟
من:حتمن پدرو رو که افتاده بوده روی زمین.
روسورا:پدروی زخمی که افتاده روی زمین و خواهرم تیتا گریان بالای سرش.به قدری حالم بد بود و پاهام می لرزید که فرصت بدگمانی و فکر این که تیتا چطور زودتر از من رسیده اونجا رو نداشتم.تا خاستم بدوم سمت پدرو ،پدرو به تیتا که می خاست برایش آب بیاورد گفت تیتا من رو تنها نذار.(بغضش می ترکد)فکر می کنی چه حسی داره وقتی از زبون شوهرت که انقدر نگرانشی بشنوی که به خاهرت بگه تنهاش نذاره!یعنی گور بابای روسورا.روسورا خر کی باشه اصلن؟(گریه اش اوج می گیرد)
من:روسورا خواهش می کنم آروم باش،اینا همش قصه است.
روسورا:قصه است؟!اینا واسه ی شما قصه اس خانم،واسه ی من یه زندگی پر از درد و ناراحتیه.
من:(سکوت می کنم)
روسورا:اون موقع بود که فهمیدم همه ی این سال ها گول خوردم و پدرو و تیتا پنهانی با هم رابطه داشته اند.لحظه ی بدی تو زندگیم بود،خیلی بد.من هیچ کس رو نداشتم که براش درددل کنم ،نه ماما النا و نه حتا گرترودیس که رفت دنبال سرنوشت نوشته نشده اش.اون موقع بود که دیگه دلم با تیتا یکی نشد و هیچ درکش نکردم.بهش اختیار تام دادم که هر غلطی می خواد بکنه ولی حق ندارن این خونه رو بی حرمت کنن.این یکی رو دیگه نمی ذارم.
من:خدای من.چقدر سخت بوده برات.
روسورا:آره،اون وقت هیچ کس پیدا نشد که من رو درک کنه،همه گفتن از روسورا متنفریم.(اشکهایش را پاک می کند)پدرو رو از زندگیم انداختم بیرون.تیتا رو هم.رنج و ناراحتیم رو با خوردن ترشی التیام می دادم و روزی که هیچ ترشی ای نمونده بود،همه ی پارچه هایی که دکتر جان به تیتا هدیه داده بود رو بلعیدم.
من:پارچه ها رو خوردی؟!
روسورا:آره.دونه به دونه اشونو.(هیستریک می خندد)می خواستم از همه انتقام بگیرم.از پدرو که بهم خیانت کرد،از تیتا که جواب محبت هامو این جوری داد و حتا از ماما النا که فکر کرد می تونه روی کاخ فرو ریخته ی عشق تیتا،کاخ عشق من رو بنا کنه.
من:بعدش چی شد؟
روسورا:(می خندد)بعدی وجود نداره،من مًردم.تنها چیزی که نگرانش بودم خوشبختی دخترم اسپرانزا بود.می دونستم که با الکس خوشبخت می شه، من مًردم تا دخترم بتونه ازدواج کنه،آخه می دونی اسپرانزا هم آخرین دختر من محسوب می شد و تا روز مرگ من نمی تونست ازدواج کنه.
من:نمی شد زنده بمونی و رضایت بدی که ازدواج کنه؟
روسورا:یه چیزهایی رو نمی شه عوض کرد.زمان می خواد.و من هم تحمل زنده بودن را به اون شکل نداشتم.مًردن من برای همه بهتر بود.(با ناراحتی سر تکان می دهد)
من:روسورا به خاطر گفتن چیزهایی که توی کتاب نوشته نشده ممنونم.امیدوارم توی کتاب بعدی سرنوشت بهتری داشته باشی.
روسورا:(تنها لبخند می زند)

پایان