X
تبلیغات
رایتل
جمعه 21 مهر‌ماه سال 1391
توسط: مانالی

اثر پروانه ای

این نوشته می توانست هیچ گاه نوشته نشود.ممکن بود این وبلاگ هرگز ساخته نمی شد.حتا چای دارچین می توانست نوشیدنی مورد علاقه ام نباشد.

شاید اگر همان طوری که یکی از اقوام برایم خاب دیده بود،نامم را مهدیه می گذاشتند،زندگیم بُعد متفاوتی را تجربه می کرد. یا شاید اگر کارمند اداره ی ثبت احوال روی اسم میترا پافشاری بیشتری می کرد،چهره ی دیگری داشتم.میتراها غالبن مهربانند و معتقد به سرنوشت و همه ی چیزی که از زندگی می خاهند،آرامش است و بس.

چه شد که مادرم فقط به ماندانا راضی شد و پدرم گفت یا ماندانا یا اصلن شناسنامه نمی خاهد، را نمی دانم.ولی ازشان متشکرم.

من نیمه دومی بودم.متولد اوایل بهمن.دختر دایی ام چهار ماه زودتر به دنیا آمد و شناسنامه اش را شهریور گرفتند که یک سال زودتر کتاب به دست بگیرد.و شناسنامه ی مرا فروردین سال بعد گرفتند که چون آخر سال به دنیا آمده ام،یک سال به عمرم اضافه نشود و زود بزرگ نشوم.

مدرسه ی دختر دایی ام نزدیک خانه اشان بود که طبعن از ما خیلی دور بودند.من هیچ گاه اصرار نکردم که به همان مدرسه بروم.

راهنمایی که بودم بعد از یک دور کامل که جایم را تغییر دادم،ردیف سوم سمت چپ نشستم.پشت دو نفری که قسمت بزرگی از خاطرات حال و آینده ام مربوط به آن هاست.و با آن دخترکی که رنگ آبی مانتوی مدرسه اش با همه فرق داشت و عینک می زد و از کلمه ی عینکی متنفر بود و توی کلاس ما نبود و تعریف مرا از دوست دوران دبستانم که هم کلاسی اش بود شنیده بود،دوست شدم.و آن دو نفری که ردیف جلویم می نشستند با او دوست شدند.و الان یکی از آن دو نفر با دختر مانتو آبی هم رشته است و هر روز هم دیگر را می بینند.

دبیرستان از آن سه نفر جدا شدم.جدایم کردند البته.می توانستم هر مدرسه ای بروم.ولی رفتم شاهد.جایی که مذهب نقش مهمی بازی می کرد.شاهد،چهار کلاس ِ پایه ی اول دبیرستان داشت.احتمال داشت دوستان آینده ام هر کدام از دانش آموزان چهار کلاس باشند.ممکن بود خیلی ها را هیچ وقت نشناسم و خیلی هایی که الان نمی شناسمشان دوستان صمیمی ام باشند.ممکن بود هیچ گاه نقاشی کشیدن را یاد نمی گرفتم،آن وقت هیچ نقاشی ای نبود که به مدیر مدرسه ام هدیه دهم.

سال دوم دبیرستان نمونه قبول شدم.مدیر مدرسه ام پرونده ام را نداد.همان جا ماندم.به زور رفتم رشته ی ریاضی.شاید هیچ وقت آن سال با کسانی دوست نمی شدم که دوست ِصمیمی دوران کودکی و دیرینه ام را سه چهار سال از من بگیرند و یک سال مرا بازی دهند.

سال سوم مدیر دبیرستانم به مدرسه ی دیگری کوچ کرد و من هم به دنبالش.دوست های جدید،اتفاقات جدید،پیدا کردن آدمی که دیدم را برای آن سال ها خیلی تغییر داد.

پیش دانشگاهی و باز هم تغییر مدرسه،تغییر رشته ام به تجربی،رفتنم به هند،برگشتن،پشت پا زدن به همه ی چیزهایی که روزی برایم ارزش بود یا فکر می کردم که ارزش است.گوش کردن به حرف دلم،دنبال کردن علاقه ام،تـئـــاتـر.


شاید این نوشته هیچ گاه نوشته نمی شد،شاید این وبلاگ هرگز ساخته نمی شد،شاید هم نوشته می شد توسط دختری مهربان و ساده و رنج کشیده به نام میترا.