X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 25 دی‌ماه سال 1392
توسط: مانالی

خود ِ یک نفره

اولین باری که اعتماد به نفسم را به طور کامل از دست دادم کلاس دوم دبستان بودم.یادم نیست دقیقن چرا،ولی معلم کلاس دومم که اتفاقن از علاقه مندی های کودکیم بود و مقنعه ی سیلک سبز ِیشمی می پوشید و همیشه کنارش که می ایستادی بوی خوش یاس می داد،جمله ای بهم گفت که فکر می کردم هیچ وقت از این جمله بدتر نخاهم شنید.

واژه به واژه یادم نیست،اما چیزی بود شبیه این که :''خوب بود اما بیش تر ازت انتظار داشتم ماندانا.تو همیشه دختر خوبی ... ."

ولی من دیگر نمی شنیدم.مسلسل وار جمله ی "بیش تر انتظار داشتم" در سرم شلیک می شد و چقدر برای من ِهشت ساله این موضوع که معلم دوست داشتنی ام از من راضی نیست دشوار بود.

دومین بار کلاس سوم راهنمایی بودم.تازه نقاشی با آبرنگ را شروع کرده بودم و فکر می کنم دومین نقاشی را کشیده بودم که در ِخانه باغی بود پر از گل های کاغذی نارنجی و صورتی که از دیوارهای کاه گلی اش بالا آمده بودند.این بار هم یکی از همان آدم های عزیز ِجان ندانسته مسلسل را روشن کرد.هنوز که هنوز است پدرم زیر بار نمی رود که چنین جمله ای به من گفته باشد:"خیلی قشنگه،حالا چقدرشو خودت کشیدی؟"

 این ها را گفتم که چیزهای دیگری بگویم.ولی وَر سنجیده ی ذهنم کلمات دیگری را سازمان دهی می کند:
خیلی خوب است که قلق خودت دستت آمده باشد،بفهمی چه جور مسائلی حالت را خوب می کنند و کدام ها ذهنت را فرسایش می دهند.خوب است که خودت را بلد باشی،این جوری وقتی آن کس که باید،در دسترس نیست، یک نفره هم می توانی جشن بگیری و یک نفره هم می توانی به درد دل خودت گوش دهی و یک نفره به خودت بگویی بی خیال،این نیز بگذرد.

پ.ن:شما هم می توانید بگویید بیش تر انتظار داشتید.

برچسب‌ها: کودکی
جمعه 13 دی‌ماه سال 1392
توسط: مانالی

شاید..


شاید هم یک روز واقعن رفتم.

یک روز همه ی داشته هایم را،همه ی آرزوهایی که از ده سالگی توی ذهنم پرورانده ام را توی بقچه ی گل گلی ای که باید از بی بی قرض بگیرم،بگذارم و راحت ترین لباس هایم را بپوشم و پرسه در حوالی زندگی مصطفا مستور را پشت ترک دوچرخه ام بگذارم و برم.

آرمان شهر من روستاست.آن جا خبری از ماشین و موتور و دود نیست.همه دوچرخه دارند.دوچرخه های دو نفره برای خانواده های دونفره،سه نفره برای سه نفره ها و چهار نفره برای چهار نفره ها.به پنج نفره ها دوچرخه تعلق می گیرد ولی آن قدر هدایتش سخت است که خودشان ترجیح می دهند پیاده روی کنند.

کل روستا گرد است،مثل زمین.از هر جا شروع کنی به همان جا می رسی، و من این را بسیار دوست دارم.

خانه ی من کلبه ی کوچکی ست با شومینه ی کوچکی رو به روی پنجره که دور تا دورش را نیمکت های کوچک چوبی گذاشته ام با کوسن های نارنجی و قهوه ای.

یک پنجره هم طبقه ی بالا دارم که تخت کوچکم را بهش چسبانده ام و شب ها ستاره ها را می شمارم تا خابم ببرد.و صبح ها با صدای گنجشک های خاکستری بیدار می شوم.

و هر روز و هر روز پرسه در حوالی زندگی را می خانم و بلند می خانم و با فریاد می خانم.

شاید که،کسی که باید،بشنودش.

شاید واقعن یک روز رفتم.همه ی آرزوهایی که از ده سالگی پرورانده ام را توی بقچه ی بی بی،ترک دوچرخه ی یک نفره ام گذاشتم و رفتم.


http://s5.picofile.com/file/8107164318/308991_292550730755530_1811457652_n.jpg

Photographer : Izima KAORU

مجموعه مرگ هایی از جنس ِمسخ شدگی


برچسب‌ها: آرمان شهر
جمعه 31 خرداد‌ماه سال 1392
توسط: مانالی

یک توئیت برای خودم

گاهی فقط باید صبر کرد.

بیش تر وقت ها باید اعتماد کرد.

همیشه باید مراقب بود.


دوشنبه 20 آذر‌ماه سال 1391
توسط: مانالی

با درد بسـاز چـون دوای تــو مـنم / در کس منگر که آشــنای تو مـنم

امسال (که البته هنوز تموم نشده) سال سنگینی بود.اون قدر که وقتی عکسای یک سال پیشمون رو نگاه می کنم باورم نمی شه فقط یک سال گذشته باشه.بزرگ شدیم.پخته شدیم.

خیلی چیزهای آموختنی که آدم ها توی چند سال یاد می گیرن رو،زودتر تجربه کردیم.خب معلومه که از کوزه همان برون تراود که در اوست.

شاید این ضرب المثل رو جای درستی استفاده نکرده باشم،ولی حقیقت داره.وقتی به طور تناوبی چند تا تجربه ی حسابی داشته باشی،خاهی نخاهی روت اثر می ذاره.آروم می شی،کمتر حرف می زنی،دیگه شلوغ بازی در نمیاری و همه فکر می کنن دلیل گوشه گیریت چی می تونه باشه؟
حتا با شوخی و خنده بهم گفتن خانوم بازیگر انقدر خودتو نگیر واسمون.

آدم ها تغییر می کنن.خیلی زودتر از اون چیزی که انتظارشو داشته باشین.ممکنه حتا یک جمله یا یک کتاب شخصیت کسی رو دگرگون کنه،من هم مستثنا نیستم.

و می دونم که تغییر کردم،خودم حسش می کنم جدا از این که مرتب بهم گوشزد می شه.

من متاسفم.اگه کمتر حرف می زنم،اگه خیلی انرژی نمی دم بهتون،اگه گوشه گیر شدم و اگه نمی تونم خیلی وقت بذارم برای با شما بودن،منو ببخشین.

الان آروم تر از هر زمان دیگه ای هستم.خوبم،باور کنید.با هیچ کس دشمنی ندارم و قصد ندارم هیچ کس رو تحویل نگیرم.کمی صبوری کنید،به ماندانا عادت می کنید.


پ.ن:از همه ی دوستان با محبتی که چای دارچین هوس می کردند،ایستاده و تمام قد متشکرم.

به خصوص از منا نحوی و حامد احمدی عزیز.

جمعه 21 مهر‌ماه سال 1391
توسط: مانالی

اثر پروانه ای

این نوشته می توانست هیچ گاه نوشته نشود.ممکن بود این وبلاگ هرگز ساخته نمی شد.حتا چای دارچین می توانست نوشیدنی مورد علاقه ام نباشد.

شاید اگر همان طوری که یکی از اقوام برایم خاب دیده بود،نامم را مهدیه می گذاشتند،زندگیم بُعد متفاوتی را تجربه می کرد. یا شاید اگر کارمند اداره ی ثبت احوال روی اسم میترا پافشاری بیشتری می کرد،چهره ی دیگری داشتم.میتراها غالبن مهربانند و معتقد به سرنوشت و همه ی چیزی که از زندگی می خاهند،آرامش است و بس.

چه شد که مادرم فقط به ماندانا راضی شد و پدرم گفت یا ماندانا یا اصلن شناسنامه نمی خاهد، را نمی دانم.ولی ازشان متشکرم.

من نیمه دومی بودم.متولد اوایل بهمن.دختر دایی ام چهار ماه زودتر به دنیا آمد و شناسنامه اش را شهریور گرفتند که یک سال زودتر کتاب به دست بگیرد.و شناسنامه ی مرا فروردین سال بعد گرفتند که چون آخر سال به دنیا آمده ام،یک سال به عمرم اضافه نشود و زود بزرگ نشوم.

مدرسه ی دختر دایی ام نزدیک خانه اشان بود که طبعن از ما خیلی دور بودند.من هیچ گاه اصرار نکردم که به همان مدرسه بروم.

راهنمایی که بودم بعد از یک دور کامل که جایم را تغییر دادم،ردیف سوم سمت چپ نشستم.پشت دو نفری که قسمت بزرگی از خاطرات حال و آینده ام مربوط به آن هاست.و با آن دخترکی که رنگ آبی مانتوی مدرسه اش با همه فرق داشت و عینک می زد و از کلمه ی عینکی متنفر بود و توی کلاس ما نبود و تعریف مرا از دوست دوران دبستانم که هم کلاسی اش بود شنیده بود،دوست شدم.و آن دو نفری که ردیف جلویم می نشستند با او دوست شدند.و الان یکی از آن دو نفر با دختر مانتو آبی هم رشته است و هر روز هم دیگر را می بینند.

دبیرستان از آن سه نفر جدا شدم.جدایم کردند البته.می توانستم هر مدرسه ای بروم.ولی رفتم شاهد.جایی که مذهب نقش مهمی بازی می کرد.شاهد،چهار کلاس ِ پایه ی اول دبیرستان داشت.احتمال داشت دوستان آینده ام هر کدام از دانش آموزان چهار کلاس باشند.ممکن بود خیلی ها را هیچ وقت نشناسم و خیلی هایی که الان نمی شناسمشان دوستان صمیمی ام باشند.ممکن بود هیچ گاه نقاشی کشیدن را یاد نمی گرفتم،آن وقت هیچ نقاشی ای نبود که به مدیر مدرسه ام هدیه دهم.

سال دوم دبیرستان نمونه قبول شدم.مدیر مدرسه ام پرونده ام را نداد.همان جا ماندم.به زور رفتم رشته ی ریاضی.شاید هیچ وقت آن سال با کسانی دوست نمی شدم که دوست ِصمیمی دوران کودکی و دیرینه ام را سه چهار سال از من بگیرند و یک سال مرا بازی دهند.

سال سوم مدیر دبیرستانم به مدرسه ی دیگری کوچ کرد و من هم به دنبالش.دوست های جدید،اتفاقات جدید،پیدا کردن آدمی که دیدم را برای آن سال ها خیلی تغییر داد.

پیش دانشگاهی و باز هم تغییر مدرسه،تغییر رشته ام به تجربی،رفتنم به هند،برگشتن،پشت پا زدن به همه ی چیزهایی که روزی برایم ارزش بود یا فکر می کردم که ارزش است.گوش کردن به حرف دلم،دنبال کردن علاقه ام،تـئـــاتـر.


شاید این نوشته هیچ گاه نوشته نمی شد،شاید این وبلاگ هرگز ساخته نمی شد،شاید هم نوشته می شد توسط دختری مهربان و ساده و رنج کشیده به نام میترا.