X
تبلیغات
رایتل
جمعه 13 دی‌ماه سال 1392
توسط: مانالی

شاید..


شاید هم یک روز واقعن رفتم.

یک روز همه ی داشته هایم را،همه ی آرزوهایی که از ده سالگی توی ذهنم پرورانده ام را توی بقچه ی گل گلی ای که باید از بی بی قرض بگیرم،بگذارم و راحت ترین لباس هایم را بپوشم و پرسه در حوالی زندگی مصطفا مستور را پشت ترک دوچرخه ام بگذارم و برم.

آرمان شهر من روستاست.آن جا خبری از ماشین و موتور و دود نیست.همه دوچرخه دارند.دوچرخه های دو نفره برای خانواده های دونفره،سه نفره برای سه نفره ها و چهار نفره برای چهار نفره ها.به پنج نفره ها دوچرخه تعلق می گیرد ولی آن قدر هدایتش سخت است که خودشان ترجیح می دهند پیاده روی کنند.

کل روستا گرد است،مثل زمین.از هر جا شروع کنی به همان جا می رسی، و من این را بسیار دوست دارم.

خانه ی من کلبه ی کوچکی ست با شومینه ی کوچکی رو به روی پنجره که دور تا دورش را نیمکت های کوچک چوبی گذاشته ام با کوسن های نارنجی و قهوه ای.

یک پنجره هم طبقه ی بالا دارم که تخت کوچکم را بهش چسبانده ام و شب ها ستاره ها را می شمارم تا خابم ببرد.و صبح ها با صدای گنجشک های خاکستری بیدار می شوم.

و هر روز و هر روز پرسه در حوالی زندگی را می خانم و بلند می خانم و با فریاد می خانم.

شاید که،کسی که باید،بشنودش.

شاید واقعن یک روز رفتم.همه ی آرزوهایی که از ده سالگی پرورانده ام را توی بقچه ی بی بی،ترک دوچرخه ی یک نفره ام گذاشتم و رفتم.


http://s5.picofile.com/file/8107164318/308991_292550730755530_1811457652_n.jpg

Photographer : Izima KAORU

مجموعه مرگ هایی از جنس ِمسخ شدگی


برچسب‌ها: آرمان شهر