X
تبلیغات
رایتل
جمعه 31 خرداد‌ماه سال 1392
توسط: مانالی

یک توئیت برای خودم

گاهی فقط باید صبر کرد.

بیش تر وقت ها باید اعتماد کرد.

همیشه باید مراقب بود.


شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1392
توسط: مانالی

عادت


عادت داشت.پارچه هایی که در طول سال جمع می شدند، را کنار هم می چید و برای هر روتختی پنج طرح انتخاب می کرد.هر روز بعد از اذان صبح به اتاق کوچک دوخت و دوزی که طبقه ی بالا برای خودش درست کرده بود می رفت و تا بعد از غروب پیدایش نمی شد.هر سال یک روتختی چهل تکه سهم کودکان بزرگش بود.پارسال پست ِ بوداپست آدرس سهیل را پیدا نکرده بود و روتختی برگشت خورده بود.قرار است نوه اش ،دایی سهیل را از فیس بوک پیدا کند و آدرس تازه اش را دقیق بپرسد.امسال سهمش دو روتختی است،فقط امسال.


http://s1.picofile.com/file/7786927204/19e22e68c84d11e2bdd322000a1fa8d7_7.jpg

شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1392
توسط: مانالی

وقتی بیدار شم

از آخرین باری که بی دلیل زود بیدار می شد،انگار سال ها گذشته بود. فکر کرد :امروز باید خوب باشه،شایدم خیلی خوب باشه.و چای خشک را توی قوری ریخت. از پنجره ی آشپزخانه حیات همسایه را نگاه کرد. درخت انبه مثل همیشه بود. نان ها را توی تستر گذاشت و پشت میز نشست.به ناخن های بدون لاک و نامرتبش نگاه کرد:امروز لاک می زنم، باید روز خوبی باشه.نان داغ و پنیر و گردو و چای شیرین. دلش هوای تازه خاست،هوای شور دریا را.روسری اش چروک بود،اتو باز هم آب پس داد:دریا باشه واسه یه روز دیگه.تلویزیون را روشن کرد.نشنال جئوگرافیک تنها کانالی بود که پارازیت نداشت.تلویزیون را خاموش کرد:.. به رخت خاب برگشت:وقتی بیدار می شم روز خوبی می شه.وقتی بیدار بشم. 


http://s4.picofile.com/file/7733417311/533961_505838266147585_882025298_n.jpg


نقاشی:Francesca Dafne


یکشنبه 25 فروردین‌ماه سال 1392
توسط: مانالی

یک سوژه ی تکراری،برای شما

دی شب همه اشان را دیدم.همه ی منتشر شده ها و منتشر نشده ها را.

و دلم گرفت،از فاصله ای که افتاده بینمان.بین ما و شخصیت هایمان.

از عکس های قدیمی تر شروع کردم.آن وقت ها که خیلی چیزها تغییر نکرده بود،هنوز لباس ها آماده نبود،ترشی ها جا نیفتاده بود و هنوز مفهوم اجرای عموم برایم گنگ بود.

سی و یک تیر نود و یک،اولین اجرای نیمه خصوصی امان.روز خنده ها و گریه های بیشتر.

و اول مرداد نود و یک روز هق هق و هق هق.

چقدر پوست کلفت شده ام که دیگر زار نمی زنم که آی آدم ها من دلم تنگ شده است،برای خانواده ام،برای روسورا بودن،برای خندیدن به حرف های خوزه و مارکو و ریسه رفتن از بازی عمه.

حتا برای گریه کردن هایم،برای پسرم،مادرم،خودم.

چقدر دلم تنگ است.و چقدر نمی خاهم باور کنم که ممکن است تا تابستان رنگ خانواده ی دلتوره را نبینم که پشت میز ناهارخوری،سالونه می خورند.

شاید خسته شده باشید از این سوژه ی تکراری برای خاندن.تقصیر از من نیست،بخش بزرگی از زندگی و روح من را همین سوژه ی تکراری جان بخشیده.


http://s3.picofile.com/file/7725633331/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5%DB%8C.jpg


پ.ن:از فردا ۲۶ فروردین به مدت ۵ روز نمایش مردی که با علف اشتباهش می گرفتند ساعت ۱۹ در پلاتو آفتاب خانش می شود.

جمعه 27 بهمن‌ماه سال 1391
توسط: مانالی

همزاد حسی

من دوستی دارم آن سر دنیا.البته پیش ترها در یکی از همین کشورهای دوست و همسایه سکونت داشت،ولی یکی دو سالی می شود که کوچ کرده کمی آن طرف تر.

می دانم که کمی آن طرف تر مسلمن نمی شود آن سر دنیا،ولی برای من که او را به اندازه ی همه ی دنیا دوست دارم این فاصله را حتا لفظ آن سر دنیا هم پر نمی کند.

هنوز ندیده ایم یکدیگر را.

یعنی جدا از انواع چت های صوتی و تصویری،هنوز ندیده ایم یکدیگر را.هنوز چشم در چشم نشده ایم و هنوز به عنوان یک انسان،یک موجود زنده نشناخته ایم همدیگر را.

آدم ها در اجتماع با هم آشنا می شوند،صحبت می کنند و اگر فکرشان هم سو بود با هم رفت و آمد و نشست و برخاست می کنند و به حالت پیش آمده می گویند دوستی.

ولی ما..

چیزی در این آدم هست که مرا گیج می کند،مبهوت می کند و من همیشه سعی کرده ام این حس را نادیده بگیرم و دنبال دلیل و علت نگردم. مرا می فهمد.حتا از راه دور،از آن سر دنیا.وقتی همه ی دوستان و آشنایانم از فلان عکس تازه ام تعریف و تمجید می کنند و حتا از انرڑی خوب عکس می گویند،او می فهمد حال من چقدر خراب است و عجیب تر این که حال خودش هم دگرگون می شود.

این را باور دارم که ما از طریق یک انرڑی خیلی نیرومند به هم متصلیم،که هر وقت یکی از ما دو نفر به حضور دیگری احتیاج داشته باشد،بدون هیچ نشانه ی خاصی و بدون هیچ پیامی شامل :(من به تو نیاز دارم)،بووووووم!!!ظاهر می شویم و عجیب تر این که همیشه هم یا راه حلی برای مشکل همدیگر داریم،یا حداقل می توانیم سنگ صبور خوبی باشیم.

روزگاری،وقتی همه ی درهای عالم بسته بود و همه ی گرفتاری ها و بدشانسی ها آوار شده بود روی زندگیم ،این دوست مهربان تنها کسی بود که می دانست مرا،حالم را،دوای دردم را.

نحوه ی به وجود آمدن یک سری از رابطه ها عقلانی نیست،یعنی ممکنه در مخیله ی ما نگنجد،ولی می تواند بهترین رابطه ی دوستی ای باشد که تا حالا توی دنیا وجود داشته.


پ.ن:این روزها خوبم.خوب باشید.