X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 23 مهر‌ماه سال 1391
توسط: مانالی

تولدت مبارک

فقط ۵ سالم بود،نمی ذاشتن بیام تو تا ببینمت.اونقدر به نگهبان دم در، دروغ های شاخدار گفتم که من راهنمایی می رم و بزرگم که دلش سوخت و گذاشت ۱۰ دقیقه بیام تو.
خیلی کوچیک بودی.اونقدر که نمی ذاشتن بدون کمک بغلت کنم.ولی منو که میشناسی،به زور هم که شده بغلت کردم.الان که فیلمشو نگاه می کنم از شجاعت ۱۶ سال پیشم تعجب می کنم،اصلن زیر سرت رو درست نگرفته بودم،شانس اوردی که الان گردن داری.

امیدوارم بتونی به همه ی آرزوهات برسی،همیشه رو من حساب کن بهترین داداش دنیا :-*


جمعه 21 مهر‌ماه سال 1391
توسط: مانالی

گپ و گفتمانی با روسورا دلتوره-قسمت آخر

قسمت دوم


من:از اولش بگو.

روسورا:نمی دونستم که تیتا عاشق شده.یه روز که همه توی آشپزخونه مشغول بودیم و من داشتم پیاز خرد می کردم از پنجره یه دسته گل خیلی زشت پرت شد تو بغل تیتا.
من:اوه!چه هیجان انگیز،خب؟
روسورا:من وحشت کرده بودم،آخه می دونی توی خانواده ی ما رسم نیست که تا وقتی مادر زنده است آخرین دختر عروسی کنه،اون باید تا آخر عمر مادرش از اون پرستاری کنه.
من:فکر نمی کنی این رسم،رسم خوبی نیست؟آیا آخرین دختر حق اینرو نداره که خانواده ای داشته باشه تا در ایام پیری از اون مراقبت کنن؟
روسورا:ببین،این موضوع برای شما که از دور بهش نگاه می کنی عجیبه،نه برای من که می دیدم هر کس این رسم رو زیر پا بذاره به طرز فجیعی بدبخت می شه و همه ی خانواده اش هم.
من:پس زندگی تیتا باید قربانی می شد تا خانواده اش خوشبخت بمونن؟
روسورا:هرکسی یه سرنوشتی داره.نمی شه ازش فرار کرد،نمی شه سرنوشت رو دور بزنی.بلاخره گیرت میاره و انتقامش رو می گیره ازت.گرترود دسته گل رو از تیتا گرفت و دست به دست اونو از پنجره انداختیم بیرون.دوباره گل رو پرت کردن.این بار گل خودشو توی دستای من جا کرد.
من:خب؟چه حسی داشتی؟خوشحال شدی؟
روسورا:راستش نه.نمی دونستم چه حسی باید داشته باشم.بیشتر شوکه شده بودم.آره،شوکه شده بودم.(به فکر فرو می رود)
من:می دونستی این گل به معنای خاستگاریه؟
روسورا:نه.تا وقتی که ماما النا گل رو دید و موافقتش رو با عروسی من و پدرو اعلام کرد من نمی دونستم گل عشق خاهرم توی دستامه.(بغض می کند)
من:بعد چی شد؟خوشحال نشدی از این که بلاخره می تونی کسی رو داشته باشی که عاشقش بشی؟
روسورا:من می ترسیدم،ناراحت هم بودم.می دونستم که پدرو و تیتا عاشق همن.ولی نمی خاستم ماما النا رو ناراحت کنم.یعنی جرات نمی کردم روی حرفش حرف بزنم.ماما النا به هرچیزی که می خاست می رسید و من می دونستم که اگه به حرف ماما گوش کنم خوشبخت می شم.
من:اینم سرنوشته دیگه،آره؟
روسورا:آره آره.سرنوشت من این بود که با پدرو ازدواج کنم.همیشه سرنوشت با آدم مهربون نیست.
من:پدرو چطور؟اون هم دوستت داشت؟
روسورا:خب پدرو عاشق تیتا بود.ولی وقتی من رو شناخت از من خوشش اومد،بیشتر منو دوست داشت برای همین با من ازدواج کرد.روز عروسی هم جلوی همه ی مهمونا قسم خورد که فقط منو دوست داره و تا آخر عمرش با من می مونه.
من:پس زندگی خوبی داشتین.تیتا چی شد؟
روسورا:(لبش را گاز می گیرد)تیتا هیچ وقت راضی نبوده و نیست.همیشه می خواست خلاف جهت آب حرکت کنه.به سرنوشت اعتقاد نداشت.نمی خواست بپذیره که پدرو دیگه شوهر منه و نمی تونه بیشتر از این عاشقش بمونه.ولی من تحمل می کردم.صبر می کردم تا این عشق و عاشقی از سرش بیفته و دوباره بشه خاهر کوچولوی دوست داشتنی من.تیتا خودش نخواست.ترجیح داد توی رویای پدرو بمونه و منو زجر بده.فکر می کنم نمی فهمید که من با این رفتارش عذاب وجدان شدیدی می گیرم و همش فکر می کنم که توی این رابطه من نقشی ندارم .
من:پدرو چیکار می کرد؟اون هم هنوز عاشق تیتا بود؟
روسورا:پدرو همیشه منو مطمئن می کرد که تا ابد عاشقمه و تنها زن زندگیش منم.(می خندد)من هم باور می کردم.خوش خیال بودم که شوهرم دوستم داره.تا این که..(چهره اش در هم می رود)
من:تا این که چی؟؟
روسورا:وقتی ماما النام از پیشمون رفت،یه صاعقه زد به پدرو.تا صدای داد و فریاد پدرو رو شنیدم ،از مزرعه تا اتاق زیرشیروونی یه نفس دویدم.می دونی چی دیدم؟
من:حتمن پدرو رو که افتاده بوده روی زمین.
روسورا:پدروی زخمی که افتاده روی زمین و خواهرم تیتا گریان بالای سرش.به قدری حالم بد بود و پاهام می لرزید که فرصت بدگمانی و فکر این که تیتا چطور زودتر از من رسیده اونجا رو نداشتم.تا خاستم بدوم سمت پدرو ،پدرو به تیتا که می خاست برایش آب بیاورد گفت تیتا من رو تنها نذار.(بغضش می ترکد)فکر می کنی چه حسی داره وقتی از زبون شوهرت که انقدر نگرانشی بشنوی که به خاهرت بگه تنهاش نذاره!یعنی گور بابای روسورا.روسورا خر کی باشه اصلن؟(گریه اش اوج می گیرد)
من:روسورا خواهش می کنم آروم باش،اینا همش قصه است.
روسورا:قصه است؟!اینا واسه ی شما قصه اس خانم،واسه ی من یه زندگی پر از درد و ناراحتیه.
من:(سکوت می کنم)
روسورا:اون موقع بود که فهمیدم همه ی این سال ها گول خوردم و پدرو و تیتا پنهانی با هم رابطه داشته اند.لحظه ی بدی تو زندگیم بود،خیلی بد.من هیچ کس رو نداشتم که براش درددل کنم ،نه ماما النا و نه حتا گرترودیس که رفت دنبال سرنوشت نوشته نشده اش.اون موقع بود که دیگه دلم با تیتا یکی نشد و هیچ درکش نکردم.بهش اختیار تام دادم که هر غلطی می خواد بکنه ولی حق ندارن این خونه رو بی حرمت کنن.این یکی رو دیگه نمی ذارم.
من:خدای من.چقدر سخت بوده برات.
روسورا:آره،اون وقت هیچ کس پیدا نشد که من رو درک کنه،همه گفتن از روسورا متنفریم.(اشکهایش را پاک می کند)پدرو رو از زندگیم انداختم بیرون.تیتا رو هم.رنج و ناراحتیم رو با خوردن ترشی التیام می دادم و روزی که هیچ ترشی ای نمونده بود،همه ی پارچه هایی که دکتر جان به تیتا هدیه داده بود رو بلعیدم.
من:پارچه ها رو خوردی؟!
روسورا:آره.دونه به دونه اشونو.(هیستریک می خندد)می خواستم از همه انتقام بگیرم.از پدرو که بهم خیانت کرد،از تیتا که جواب محبت هامو این جوری داد و حتا از ماما النا که فکر کرد می تونه روی کاخ فرو ریخته ی عشق تیتا،کاخ عشق من رو بنا کنه.
من:بعدش چی شد؟
روسورا:(می خندد)بعدی وجود نداره،من مًردم.تنها چیزی که نگرانش بودم خوشبختی دخترم اسپرانزا بود.می دونستم که با الکس خوشبخت می شه، من مًردم تا دخترم بتونه ازدواج کنه،آخه می دونی اسپرانزا هم آخرین دختر من محسوب می شد و تا روز مرگ من نمی تونست ازدواج کنه.
من:نمی شد زنده بمونی و رضایت بدی که ازدواج کنه؟
روسورا:یه چیزهایی رو نمی شه عوض کرد.زمان می خواد.و من هم تحمل زنده بودن را به اون شکل نداشتم.مًردن من برای همه بهتر بود.(با ناراحتی سر تکان می دهد)
من:روسورا به خاطر گفتن چیزهایی که توی کتاب نوشته نشده ممنونم.امیدوارم توی کتاب بعدی سرنوشت بهتری داشته باشی.
روسورا:(تنها لبخند می زند)

پایان


جمعه 21 مهر‌ماه سال 1391
توسط: مانالی

اثر پروانه ای

این نوشته می توانست هیچ گاه نوشته نشود.ممکن بود این وبلاگ هرگز ساخته نمی شد.حتا چای دارچین می توانست نوشیدنی مورد علاقه ام نباشد.

شاید اگر همان طوری که یکی از اقوام برایم خاب دیده بود،نامم را مهدیه می گذاشتند،زندگیم بُعد متفاوتی را تجربه می کرد. یا شاید اگر کارمند اداره ی ثبت احوال روی اسم میترا پافشاری بیشتری می کرد،چهره ی دیگری داشتم.میتراها غالبن مهربانند و معتقد به سرنوشت و همه ی چیزی که از زندگی می خاهند،آرامش است و بس.

چه شد که مادرم فقط به ماندانا راضی شد و پدرم گفت یا ماندانا یا اصلن شناسنامه نمی خاهد، را نمی دانم.ولی ازشان متشکرم.

من نیمه دومی بودم.متولد اوایل بهمن.دختر دایی ام چهار ماه زودتر به دنیا آمد و شناسنامه اش را شهریور گرفتند که یک سال زودتر کتاب به دست بگیرد.و شناسنامه ی مرا فروردین سال بعد گرفتند که چون آخر سال به دنیا آمده ام،یک سال به عمرم اضافه نشود و زود بزرگ نشوم.

مدرسه ی دختر دایی ام نزدیک خانه اشان بود که طبعن از ما خیلی دور بودند.من هیچ گاه اصرار نکردم که به همان مدرسه بروم.

راهنمایی که بودم بعد از یک دور کامل که جایم را تغییر دادم،ردیف سوم سمت چپ نشستم.پشت دو نفری که قسمت بزرگی از خاطرات حال و آینده ام مربوط به آن هاست.و با آن دخترکی که رنگ آبی مانتوی مدرسه اش با همه فرق داشت و عینک می زد و از کلمه ی عینکی متنفر بود و توی کلاس ما نبود و تعریف مرا از دوست دوران دبستانم که هم کلاسی اش بود شنیده بود،دوست شدم.و آن دو نفری که ردیف جلویم می نشستند با او دوست شدند.و الان یکی از آن دو نفر با دختر مانتو آبی هم رشته است و هر روز هم دیگر را می بینند.

دبیرستان از آن سه نفر جدا شدم.جدایم کردند البته.می توانستم هر مدرسه ای بروم.ولی رفتم شاهد.جایی که مذهب نقش مهمی بازی می کرد.شاهد،چهار کلاس ِ پایه ی اول دبیرستان داشت.احتمال داشت دوستان آینده ام هر کدام از دانش آموزان چهار کلاس باشند.ممکن بود خیلی ها را هیچ وقت نشناسم و خیلی هایی که الان نمی شناسمشان دوستان صمیمی ام باشند.ممکن بود هیچ گاه نقاشی کشیدن را یاد نمی گرفتم،آن وقت هیچ نقاشی ای نبود که به مدیر مدرسه ام هدیه دهم.

سال دوم دبیرستان نمونه قبول شدم.مدیر مدرسه ام پرونده ام را نداد.همان جا ماندم.به زور رفتم رشته ی ریاضی.شاید هیچ وقت آن سال با کسانی دوست نمی شدم که دوست ِصمیمی دوران کودکی و دیرینه ام را سه چهار سال از من بگیرند و یک سال مرا بازی دهند.

سال سوم مدیر دبیرستانم به مدرسه ی دیگری کوچ کرد و من هم به دنبالش.دوست های جدید،اتفاقات جدید،پیدا کردن آدمی که دیدم را برای آن سال ها خیلی تغییر داد.

پیش دانشگاهی و باز هم تغییر مدرسه،تغییر رشته ام به تجربی،رفتنم به هند،برگشتن،پشت پا زدن به همه ی چیزهایی که روزی برایم ارزش بود یا فکر می کردم که ارزش است.گوش کردن به حرف دلم،دنبال کردن علاقه ام،تـئـــاتـر.


شاید این نوشته هیچ گاه نوشته نمی شد،شاید این وبلاگ هرگز ساخته نمی شد،شاید هم نوشته می شد توسط دختری مهربان و ساده و رنج کشیده به نام میترا.


چهارشنبه 19 مهر‌ماه سال 1391
توسط: مانالی

گپ و گفتمانی با روسورا دلتوره

روسورا دلتوره: دختر نخست خانواده، شیفته ی مادر و معتقد به سرنوشت


http://s1.picofile.com/file/7523919458/204881_4612696158238_1672790121_o.jpg


من:روسورا من مقاله های زیادی درباره ی مثل آب برای شکلات خوندم و اتفاقن بیشتر از همه ی شخصیت ها تمایل داشتم تو رو بشناسم.

روسورا:جدی؟چرا من؟!(ذوق می کند)
من:خب،احساس می کنم در حق تو اجحاف شده،یعنی نویسنده خانم لورا اسکوئیول، همه ی وقایع رو ننوشته و بیشتر از دید تیتا به همه چیز نگاه کرده.
روسورا:نمی خوام باهات مخالفتی کنم ،درسته که همه ی شخصیت ها برای خودشون داستانی دارن و مطمئنن اگه از دید ناچا نوشته می شد چقدر رنگ و بوی متفاوتی داشت یا از دید ماما النا،می تونستیم ابعاد دیگه ای از شخصیتها رو ببینیم و جور دیگه ای قضاوت کنیم،ولی این داستان ،داستان ِ تیتاست.
من:فکر می کنم اگه از دید ماما النا نوشته می شد خیلی فضای سرد و خشنی پیدا می کرد!
روسورا:نه!اصلن این طور نیست.ماما النایی که شما دیدین و می شناسین یک زاویه از مادر من رو نشون می ده.مثلن شما هیچ وقت ندیدین که ماما النا ۳ تا دختر کوچیکش رو چطوری با داستان هاش می خابوند یا حتا فکرشم نمی کنین که چطور پا به پای ما گرگم به هوا بازی می کرد!
من:واقعن؟!اقرار می کنم که انتظارشو نداشتم.
روسورا:بله،برای همین تفاوت هاست که می گم شما با دیدن یک بعد از زندگی ما نمی تونین همه چیز رو بفهمین.مگر این که همه ی شادی ها و غم هامون رو ببینین ،حس کنین ،باهامون بخندین و گریه کنین تا شاید اون موقع براتون ملموس تر بشیم.
من:درسته،می دونم که همه ی شخصیت ها رو می شه از زاویه های متفاوتی دید.برای همینه که اسمشون شخصیته نه تیپ.پس بذار برگردیم به روسورا،به داستان از دید روسورا.می خام همه چیز رو برام تعریف کنی.
روسورا:اول فقط من بودم.ماما النا عاشقم بود،فکر می کنم حتا به خاطر علاقه ای که به من داشت،به پدرم کمتر توجه می کرد.از بابا خوزه می ترسیدم،می دونستم که دوستم داره ولی از عطسه های بلندش که شیشه های ترشی رو می لرزوند یا از ریش بلندش که وقتی می بوسیدم توی صورتم فرو می رفت خوشم نمی اومد.
من:اوه!پس رابطه ی خوبی بین پدر و دختر نبوده؟
روسورا:راستش نه زیاد.من هم خیلی کوچیک بودم و چیز زیادی از اون زمان یادم نمی یاد.
من:تو گفتی شیشه های ترشی؟؟!ولی توی کتاب صریحن نوشته شده که روسورا از آشپزخونه می ترسه!
روسورا:اول ها نمی ترسیدم.دوست داشتم سرک بکشم همه جا، ولی یه شب کوزه ی عسل رو خالی کردم روی خودم و چسبیده شدم به زمین.تا صبح روی زمین خشک شدم تا نجاتم دادن.بهم گفتن که صدامو نشنیدن ولی من باور نکردم.از اون موقع از آشپزخونه ترسیدم و دیگه بهش نزدیک هم نشدم.
من:تا وقتی که تیتا ،تو و گرترودیس رو مجبور کرد که برین توی آشپزخونه و با قطره های آب روی تابه ی داغ بازی کنین.
روسورا:(از یادآوری این خاطره ناراحت می شود،انگار که برقش بگیرد،دست راستش را جمع می کند.)بله بله!تیتا بهمون قول داد که هیچ اتفاقی برامون نمی افته، گرترودیس خیلی کنجکاوتر از من بود،زود قبول کرد.ولی من هنوز خاطره ی یک شب خشک شدن زیر آوار عسل رو داشتم و می ترسیدم دوباره به آشپزخونه برم.
من:که اینطور!من همیشه برام جای سوال بود که چرا انقدر با بدعنقی رفتی اونجا.
روسورا:وارد آشپزخونه که شدم بوی فلفل و دارچین و پیاز سرخ شده پیچید توی دماغم،خیلی وقت بود که این همه بو رو با هم نشنیده بودم.دماغم هول شد و خواست همه ی بو ها رو ببلعه،اون وقت بود که عطسه ام گرفت.اونقدر عطسه کردم که دماغم خسته شد و دیگه داشتم خفه می شدم که تیتا به زور دستمو گرفت تا منم باهاشون بازی کنم ولی من نمی تونستم.انقدر کش مکش داشتیم که آخر دستم چسبید به تابه و سوخت.ماما النا خیلی عصبانی شد.تیتا رو دعوا کرد که ما رو برده توی آشپزخونه.
من:خوبه !تیتا حقش بود.
روسورا:اوهوی!خاهرم هیچم حقش نبود.اون نمی دونست که دماغم دیگه کار نمی کرده و داشتم خفه می شدم،اگه می دونست دستمو نمی گرفت.(عصبانی دست به سینه می نشیند.)
من:آها.ببخشید،همش فکر می کردم از همین جا اختلافات تو و تیتا شروع شده.
روسورا:نخیر.داشتم تعریف می کردم اگه بذاری!
من:بله بله حتمن،خاهش می کنم.
روسورا:خب گفتم که من عزیزدردونه بودم تا این که گرترودیس به دنیا اومد.گرترود از همون بچگیش دختر شادی بود.بلند بلند می خندید،بلند بلند هم گریه می کرد.بلند بلند هم حرف می زد.بیشتر شلوغی خونه به خاطر گرترودیس بود.
من:رابطه تون چطور بود؟دوسش داشتی؟
روسورا:آره،زیاد.من آروم بودم.یا بهتر بگم از وقتی گرترود اومد آروم شدم.شاید به خاطر این بود که گرترودیس به جای من هم شلوغ بازی در می اورد ،یا شاید هم به خاطر این بود که ماما النا بعد از به دنیا اومدن گرترودیس یکباره خیلی آروم شد.اون موقع نمی دونستم چرا و اصلن هم درک نمی کردم،ولی الان فکر می کنم افسردگی بعد از زایمان گرفته بوده!
من:فکر کنم من بدونم چرا!احتمالن رفتارش با پدرت هم متفاوت نشده بود؟
روسورا:(متفکرانه سر تکان می دهد.)چرا.ماما خیلی بیشتر به بابا توجه می کرد،بعد از بابا هم به گرترود.آخه می دونی گرترود از من کوچیکتر بود.
من:درسته.پدرت چطور؟
روسورا:بابا گرترود رو خیلی دوست داشت ولی حتمن به خاطر این بوده که اون کوچیکتر بود!منم وقتی کوچیک بودم بابا خیلی دوستم داشت.
من:آره خب،بزرگترها باید گذشت کنن.بعدش چی شد؟
روسورا:هیچی.سالهای سال به خوبی و خوشی زندگی کردیم.پایان.(بلند می شود که برود.)
من:اِ اِ اِ!!چی شد؟؟!پس پدرو چی؟ناچا چی؟
روسورا:(گویی تازه یادش بیفتد ،می نشیند.)راست می گی،حواسم نبود.همش به خاطر قرص های جدیدیه که می خورم.خب می گفتم. تا اینجا که من و ماما و بابا و گرترودیس با ناچا و مامانِ چنچا که آشپز و خدمتکارمون بودن زندگی می کردیم.
که یه روز ماما النا وسط آشپزخونه دردش گرفت و تیتا به دنیا اومد.یهویی همه چیز عوض شد.خونه مون که همیشه پر از صدای خنده ی گرترودیس بود ،پر از نمک ِ اشکهای تیتا شد.بابا خوزه برای همیشه از پیش ما رفت و شیر ماما النا از غم دوری بابا خشک شد.
من:به همین دلیل ناچای آشپز وظیفه ی سیر کردن تیتا رو به عهده گرفت و تیتا عملن توی آشپزخونه بزرگ شد.
روسورا:آره،تو که همه چیزو می دونی.ماما خیلی سرش شلوغ شده بود،ولی هر شب برامون قصه می گفت تا بخوابیم.تا این که جنگ کارگرای مزرعه رو ازش گرفت.ماما مجبور بود خودش همه ی کارای خونه و مزرعه رو انجام بده البته با کمک ناچا.مامان چنچا هم وقتی چنچا به دنیا اومد از دنیا رفت.از اون موقع ماما خیلی عوض شد،تقصیری هم نداشت ها.کار زیاد آدم رو بد عنق می کنه.من همیشه درکش می کردم ولی خاهرام نه. واسه ی همین ماما کمتر به من سخت می گرفت و بیشتر دوسم داشت.
من:که این طور.ناچا چطور؟رابطه ات با ناچا خوب بود؟
روسورا:راستش ناچا خیلی علاقه مند بود خوردنی هایی که خودش دوست داشت رو به خوردم بده.ولی من دوست نداشتم زنجبیل خام بخورم یا از بوی سیرابی خابونده شده توی عرق برگ بو نفرت داشتم.این بود که وقتی سوپ پیاز رو روی پادری اتاقش بالا اوردم دست از سرم برداشت و تیتا شد فرمانروای آشپزخونه و قلب ناچا.
من:جالبه.همیشه برام سوال بود که اگه روسورا خوش خوراک نبوده پس چرا انقدر چاقه؟
روسورا:(چشمانش را تنگ می کند )کی چاقه؟؟من؟!من که فقط تو پًرم! بعدش هم توی کتاب نوشته شده من فقط چیزایی که ناچا بهم می داد رو دوست نداشتم،دلیلی نداره فکر کنی عاشق رولت های کریسمس نبودم یا از خوراک خروس اخته شده با زرشک مست نمی شدم.
من:ای وای.من گفتم چاق؟ببخشید.منظورم همون توپر بود!راستی تو هم رولت کریسمس دوست داشتی؟مثل تیتا؟
روسورا:عجیبه.ما خواهرا ،هر سه تامون عاشق این غذا بودیم ولی خاله لورا(نویسنده ی رمان) فقط نوشته که تیتا این غذا رو دوست داشته.(آه می کشد)
من:مهم اینه که الان فهمیدیم سه تاتون عاشق رولت کریسمس بودین.سر و کله ی پدرو کی پیدا شد؟
روسورا:(توی فکر است،جا می خورد.)پدرو؟من واقعن خسته شدم از بس توضیح دادم.نمی شه شما دیگه راجع به پدرو نپرسین؟؟
من:ولی پدرو شوهرت بود!تو نمی تونی اونو فاکتور بگیری.
روسورا:آره،کاشکی اون هم منو فاکتور نمی گرفت.
من:از اولش بگو.


ادامــــــــــه دارد..


عکس:حسن بردال

دوشنبه 10 مهر‌ماه سال 1391
توسط: مانالی

یکی از همین روزای گم شده

  خسته ام.به دور از هر نوشتن ِتجملاتی ای،خسته ام.دلم نه یک لیوان بزرگ چای پر رنگ می خاهد،نه کتاب های قطوری که دیر تمام می شوند را.و نه حتا حوصله ی تماشای فیلم دارد.

تا دیروز فکر می کردم دلم دوستی می خاهد که بشنود مرا و حرف بزند و بشنود مرا.ولی دوست آمد و حرف زد و فکر می کنم خاست بشنود،ولی دل نخاست حرفی بزند.

از آخرین دوره ای که دلم نمی دانست چه از جانم می خاهد خیلی گذشته است.آن وقت ها هم با آبی ِفیروزه ای دریای پارک غدیر گولش می زدم و اگر خیلی حالش بد بود با آیس پک شکلات تلخ می بستمش به ترشح اندورفین و ایجاد سرخوشی مجازی.

گاهی فکر می کنم از خانه نشین شدن خسته ام،بیرون که می زنم،دلم بهانه ی خانه را می گیرد.نگران می شوم،بغض می کنم و دعا می کنم آقای راننده ی تاکسی ناصریا گوش ندهد تا اشک هایم را نگه دارم برای بعد.ولی بعد می آید و می رود و من نمی توانم گریه کنم.یا این که نمی خاهم.

دوست هایم دارند تبدیل می شوند به آدم هایی آشنا که وقت افسردگی و ناراحتی اشان با من صمیمی بودند و پا به پایشان غصه خوردم،ولی نمی دانم وقت هایی غیر از وقتِ ناراحتی، چرا غریبه اند برایم.حتمن کم کم این آشنایی هم از دست می رود.

حال عجیبی دارم.که دوستش ندارم.دلم پیاده روی می خاهد،بی هدف،طولانی،بدون نگرانی از عدم امنیت و البته بدون زانوی چپ آسیب دیده.دوست دارم آنقدر راه بروم که تمام شوم،که تمام شود هر چه که هست.


http://s1.picofile.com/file/7515328595/406426_372023819534422_107535805_n.jpg

عکس:Michal Zahornacky